|
هیس ...
|
چشمهایی خیره بر شعله ی آتش
دستهایی سرد، در پی گرما
سکوت
و یک دریا پر از حرف
حرف،
آری حرفهایی که نمی توان گفت
و شاید با گفتنش سنگها آب شوند
سکوت،این کلمه ی پر معنا
وای که چقدر حرف را در خود پنهان ساخته
کاش می شد که سکوت می شکست
تا بغض کهنه ی چندین ساله ی من نیز بشکند
اگر سکوت نبود حرفهایم دلها را آتش می زد
آه سکوت کی می شود که شکسته شوی
دیگر دلم تاب تحمل این حرفهای سنگین را ندارد
بشکن، بشکن تا من نیز شکسته شوم
بشکن، تا حرفها گفته شوند
نگذار بدون حرف زدن بمیرم
آه سکوت
بشکن
بشکن.
به سکوت کوش کن
دارد فریاد می زند
که حرف نزنید سرم درد می کند
زغم یکی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من زغصه خون شده او خبر ندارد
***********************************************
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد
***********************************************
زدم فریاد خدایا این چه رسمی است
رفیقان را جدا کردن هنر نیست
رفیقان قلب انسانند
خدایا بدون قلب چگونه می توان زیست
چشم چشم دو ابرو
دو ابرو کمونی
چشم چشم دو ابرو
دوچشم آسمونی
چشم چشم دو ابرو
چشم های خیس هر شب
من تو یه فریاد
اسم تو عمری برلب
دست دست دوتا دست
دو دست عاشقانه
دو دست پاک پر مهر
بخون مادر بزرگ بخون
تا بخوابم
بخون تا دریا بخوابه
تا آسمان رنگ ببازه
مادر بزرگ بخون به نام شب
تا بخوابم
بخون تا باد سکوت اختیار کند
مادر بزرگ بخون ،تا نخوابی
تا من بخوابم
بخون ((لا لا گلِ پونه))
تنهای بی چاره
اونم دلش غصه داره
بدا به حال تنهای که همه پیشش هستن
غصه همه به دوش تنهایست
من، با او هم غریبه هستم
تو تنهای هم تنها هستم
من ، دلم وخدا ...تنهای تنها

موج ها دیوانه وار خود را با ساحل می رسانند
انگار از دریا خسته شده اند
نه
می خواهند چیزی بگویند
اما من زبان انها را بلد نیستم
شاید می خواهند بگویند
((خوابیدن بس است ...
بیدار شوید ای اهل زمین صبح در راه است))
من از ترس آفتاب میخواب و خواب میبینم.

دنیا هم دلش گرفته مثل ...
اون کبوتری که دارد ...
به سمت خدا می رود
دیگر نی بامن حرف نمی زند ...
انگار با جهان قهر است
احساس می کنم می توانم پرواز کنم
ملک الموت امد
مرا می خواهد
او هم دلش گرفته
اما من باید بروم
دستم را به او دادم ،با او آواز مرگ سر میدهم
اتش تنم آفتاب را می سوزاند
تنهای را به من هدیه دادی
سردی چشمانت دیوانه ام می کند
نگاه کن به من ای سارق قلب پاک من

رفتی یه روز از این خونه
بی دلیل وبی بهونه
فریبم دادی آسون
با یه حرف عاشقونه
منم که تشنه محبت
عاشق شدم که بمونه
بودم مث پرنده
محتاج آب و دونه
پروندیم از رو بومت
در دادگاه عشق
قسمم قلبم بود و وکیلم دلم
وحضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .
قاضی نامم مرا بلند خواند
و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.
پس به تنهای ومرگ محکوم شدم
کنار چوبه دار از من خواستند
تا آخرین خواسته ام را بگویم
گفتم تا به تو بگویند
سکوتت قلبم را به آتش می کشاند
ابرها به حال من گریه می کنند
با قایق سهراب به سفر خواهم رفت
شاید در جای کسی باشد ...
اما من مردی تنهام




روزي از گورستاني مي گذشتم روي تخته سنگي نوشته يافتم كه نوشته
بود: " اگر جواني عاشق شد چه كند؟ " من هم زير آن نوشتم: " صبر "
براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود: "
اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: "مرگ"
براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم انتظار داشتم زير نوشته من
نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ ، جواني را مرده يافتم
دروغ مي گفت ديگري را دوست داشت.
بار ها از او پرسيدم دوستم داري؟ مي گفت : بلي .
عاقبت از پا افتاده و التماس كردم و گفتم:
كه هر چه هست گو من تو را خواهم بخشيد.
نگاهم كرد و لبخندي زد و گفت:
مرا ببخش كه ديگري را دوست دارم.
تا به حال هزاران دروغ به من گفتي حال من به تو يك دروغ گفتم
.:::تو را نخواهم بخشيد:::.
هزاران هزار بار قسم خوردم نام تو رابر زبان نیاورم
اما چه کنم همان قسم هم نام تو بود

انیشتن می گه: عشق مثل ساعت شنی می مونه
همین طور که قلبت رو پر می کنه مغزت رو خالی می کنه .

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه
آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و
سياره فقط يکي مشتريست!!
شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم
ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم
ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه
نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "
برای بهتر شدن وپیشرفت
این وبلاگ به نظرات
وانتقادات شما ها نیاز مندیم
مارا از نظرات وانتقادات خود
بی نسیب نگردانید



