تبليغاتX
سکوت
هیس ...
سکوت و این همه اضطراب

چشمهایی خیره بر شعله ی آتش

دستهایی سرد، در پی گرما

سکوت

و یک دریا پر از حرف

حرف،

آری حرفهایی که نمی توان گفت

و شاید با گفتنش سنگها آب شوند

سکوت،این کلمه ی پر معنا

وای که چقدر حرف را در خود پنهان ساخته

کاش می شد که سکوت می شکست

تا بغض کهنه ی چندین ساله ی من نیز بشکند

اگر سکوت نبود حرفهایم دلها را آتش می زد

آه سکوت کی می شود که شکسته شوی

دیگر دلم تاب تحمل این حرفهای سنگین را ندارد

بشکن، بشکن تا من نیز شکسته شوم

بشکن، تا حرفها گفته شوند

نگذار بدون حرف زدن بمیرم

آه سکوت

بشکن

بشکن.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:47  توسط بهمن  | 

به سکوت کوش کن

 

دارد فریاد می زند

 

که حرف نزنید سرم درد می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:57  توسط بهمن  | 

زغم یکی اسیرم که زمن خبر ندارد

 

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

 

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

 

دل من زغصه خون شده او خبر ندارد

 

***********************************************

 

کاش می شد اشک را تهدید کرد

 

مدت لبخند را تمدید کرد

 

کاش می شد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

 

***********************************************

 

زدم فریاد خدایا این چه رسمی است

 

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

 

رفیقان قلب انسانند

 

خدایا بدون قلب چگونه می توان زیست

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 11:34  توسط بهمن  | 

چشم چشم دو ابرو

 

دو ابرو کمونی

 

چشم چشم دو ابرو

 

دوچشم آسمونی

 

چشم چشم دو ابرو

 

چشم های خیس هر شب

 

من تو یه فریاد

 

اسم تو عمری برلب

 

دست دست دوتا دست

 

دو دست عاشقانه

 

دو دست پاک پر مهر

 

یه حس صادقانه
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:7  توسط بهمن  | 

بخون مادر بزرگ بخون

 

                            تا بخوابم

 

بخون تا دریا بخوابه

 

تا آسمان رنگ ببازه

 

مادر بزرگ بخون به نام شب

 

                                    تا بخوابم

 

بخون تا باد سکوت اختیار کند

 

مادر بزرگ بخون ،تا نخوابی

 

تا من  بخوابم

 

بخون ((لا لا گلِ پونه))

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 22:55  توسط بهمن  | 

تنهای بی چاره

 

اونم دلش غصه داره

 

بدا به حال تنهای که همه پیشش هستن

 

غصه همه به دوش تنهایست

 

من، با او هم غریبه هستم

 

تو تنهای هم تنها هستم

 

من ، دلم وخدا ...تنهای تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:34  توسط بهمن  | 

موج ها دیوانه وار خود را با ساحل می رسانند

 

انگار از دریا خسته شده اند

 

نه

  

           می خواهند چیزی بگویند

 

اما من زبان انها را بلد نیستم

 

شاید می خواهند بگویند

 

((خوابیدن بس است ...

 

بیدار شوید ای اهل زمین صبح در راه است))

 

من از ترس آفتاب  میخواب و خواب میبینم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:32  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:11  توسط بهمن  | 

دنیا هم دلش گرفته مثل ...

 

                                  اون کبوتری که دارد ...

 

به سمت خدا می رود

 

دیگر نی بامن حرف نمی زند ...

 

                        انگار با جهان قهر است

 

احساس می کنم می توانم پرواز کنم

 

                                       ملک الموت امد

 

مرا می خواهد

                          او هم دلش گرفته

 

اما من باید بروم

            

                        دستم را به او دادم ،با او آواز مرگ سر میدهم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:50  توسط بهمن  | 

اتش تنم آفتاب را می سوزاند

 

تنهای را به من هدیه دادی

 

سردی چشمانت دیوانه ام می کند

 

نگاه کن به من ای سارق قلب پاک من

 

هرگز خیانتت را فراموش نمی کنم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:46  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:50  توسط بهمن  | 

رفتی یه روز از این خونه

 

بی دلیل وبی بهونه

 

 

فریبم دادی آسون

 

با یه حرف عاشقونه

 

 

منم که تشنه محبت

 

عاشق شدم که بمونه

 

 

بودم مث پرنده

 

محتاج آب و دونه

 

 

پروندیم از رو بومت

 

یعنی برو دیوونه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:11  توسط بهمن  | 

در دادگاه عشق

 

قسمم قلبم بود و وکیلم دلم

 

وحضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .

 

قاضی نامم مرا بلند خواند

 

و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.

 

پس به تنهای ومرگ محکوم شدم

 

کنار چوبه دار از من خواستند

 

تا آخرین خواسته ام را بگویم

 

گفتم تا به تو بگویند

 

که تا آخرین نفس دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:6  توسط بهمن  | 

سکوتت قلبم را به آتش می کشاند

 

ابرها به حال من گریه می کنند

 

با قایق سهراب به سفر خواهم رفت

 

شاید در جای کسی باشد ...

 

                           اما من مردی تنهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:48  توسط بهمن  | 

کاش اشک تو بودم

روی گونه هایت می لغزیدم

وقتی به کنار لبهایت می رسیدم

دست نوارش بر سرم می کشیدی

تا جانم تمام می شد
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:53  توسط بهمن  | 

باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام


يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام


سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم


كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟


كجاست آن لبخند هاي عا شقا نه ات تا باز هم


ديوانه شوم ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:47  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:46  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:31  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:26  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:17  توسط بهمن  | 

روزي از گورستاني مي گذشتم روي تخته سنگي نوشته يافتم كه نوشته

بود: " اگر جواني عاشق شد چه كند؟ " من هم زير آن نوشتم: " صبر "

براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود: "

اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: "مرگ"

براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم انتظار داشتم زير نوشته من

نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ ، جواني را مرده يافتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:9  توسط بهمن  | 

دروغ مي گفت ديگري را دوست داشت.

 

بار ها از او پرسيدم دوستم داري؟  مي گفت : بلي .

 

عاقبت از پا افتاده و التماس كردم و گفتم:

 

كه هر چه هست گو من تو را خواهم بخشيد.

 

نگاهم كرد و لبخندي زد و گفت:

 

مرا ببخش كه ديگري را دوست دارم.

 

تا به حال هزاران دروغ به من گفتي حال من به تو يك دروغ گفتم

 

.:::تو را نخواهم بخشيد:::.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 21:16  توسط بهمن  | 

 

هزاران هزار بار قسم خوردم نام تو رابر زبان نیاورم

 

اما چه کنم همان قسم هم نام تو بود

 

 

انیشتن می گه: عشق مثل ساعت شنی می مونه

 

همین طور که قلبت رو پر می کنه مغزت رو خالی می کنه .

 

 

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه


آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

 

 

کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و


سياره فقط يکي مشتريست!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 21:11  توسط بهمن  | 

سهراب گفتي:چشمها را بايد

شست......شستم ولي !.........

گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم

ولي !..............

گفتي زير باران بايد رفت........رفتم

ولي !.............

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه

نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده !! "

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 21:2  توسط بهمن  | 

سلام دوستان

 

برای بهتر شدن وپیشرفت

 

این وبلاگ به نظرات

 

وانتقادات شما ها نیاز مندیم

 

مارا از نظرات وانتقادات خود

 

بی نسیب نگردانید

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 20:41  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:58  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:57  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 11:9  توسط بهمن  | 

الو

منزل خداست؟

الو سلام

منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ...... تا خدا خداست
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 18:37  توسط بهمن  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:3  توسط بهمن  |